تبليغاتX
سلام کوچولو



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


سلام کوچولو

شعر وداستان کودکانه

304727c38a6878595b6fc3350f58073cb751_h.jpg

امروز داشتم فکر میکردم چرا آقا موشه از بین اونهمه شیرینی و آجیل روی میز وسط پذیرایی چرا دندون داداشی رو خورده

آخه  صبح که با صدای گریه داداشی بیدارشدم شنیدم که بابایی میگه:

هی گفتم شیرینی  و شکلات زیادش خوب نست

هی گفتم آجیل وپسته رو با دندونات نشکن آما کو گوش شنوا

حالام که کار از کار گذشت و آقا موشه دندونت خورد ه

بیچازه داداشی

فقط من نمیدونم آقا موشه چطوری شب اومده و بدون اینکه داداشی بیدار شه رفته تو دهنشو و بعد........

آخه میدونی آقا موشی خیلی ترسناکه

میدونی از کجا فهمیدم

از اونجایی که یه روز مامانی وقتی شنیدخونه همسایه موش اومده گفت همه جا رو سم پاشی کنن که آقا موشه  یه وقت خونه ما نیاد همش هم میگفت وای حالا چیکار کنیم یه وقت موش تو خونمون نیاد

منم فکر کردم آخه یه موش کوچولو چه گناهی کرده که نباید خونمون بیاد تازه مگه چقد غذا میخوره؟

ولی مامان میگه موش کوچولو خیلی کثیفه؟!

نمیدونم شاید مامانش نمی بردش حموم؟!!!!!!!!!!!!!!!!

شایدم شامپو چشماشو میسو زونه  برای همین حموم نمیره!

اما مثل اینکه دیشب یواشکی اومده  خونمون ولی نمیدونم چرا مامانی اصلا ناراحت نیست

تازه وقتی بابایی به داداشی میگه دندونات رو موش خورده آروم آروم میخنده

آخ آخ دهن داداشی خیلی کثیف شده؟ مگه نه

من که هر چی فکر میکنم چیزی سر در نمیارم

شما چی ؟

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت2:27 بعد از ظهرتوسط آزاده ندایی | |

راستی سلام یادم رفت

آخه میدونی    داشتم از پنجره تو باغچه رو می پاییدم       حواسم به قاصدک کوچولو نبود   که   یهویی پرید رو دامنم ....    میگی ای بابا مگه چی شده؟...نمی دونی  که  !!؟  برات می گم   !! تو باغچه یه پیشی  ناقلا      یه کمکی    شیطون بلا    نشسته   بود   پای درخت   منتظر  .....وای جوجه ها    جوجه های گنجشک ناز     اون جا      بالا      رو شاخه ها

تو لونه   گرمشون

آروم تو خواب ناز بودن

تو رویای پرواز بودن

پیشی ولی بدجنسی    کرد  می خواست بره رو شاخه ای    بپره  تا اون بالا ها      گنجشگ مادرم که نیست      چیکار کنم آخ ای خدا

به قاصدک گفتم پاشو  با هم بریم توی حیاط

تنهایی من بر نمی یام     از پس این شیطون  بلا

باید یه کم ادب بشه     یاد بگیره بی اجازه       به لونه کسی نره

زود پریدم توی حیاط       قاصدکم اومد با هام     یه پیشت گنده گفتم و   پیشی  گذاشت پا به فرار

رفت روی دیوار بلند     تا نزنم بهش با سنگ      دمش رو    رو کولش گذاشت    دیگه نمیاد از قرار

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت3:26 بعد از ظهرتوسط آزاده ندایی | |

یاسی کوچولو امروز حوصله نداره 

مامان می گه   :     یاسی  جون      پاشو        دیگه    صبح شده        ببین    که  خورشید خانم      اومده تو آسمون     پاشو دیگه   تنبل خانوم    یاسی می گه   :مامانی   امروز خیلی خسته ام  خوابم میاد   حسابی    یکمی بی حو صلم

 مامان می گه  : نمیشه    پاشو     سر ویس دیر می شه

تازه     باید بری مهد       عقب میافتی یه وقت  

یاسی    دیشب   دیر خوابید  حالا شده نا امید         نمی تونه بخوابه    حالا چه وقت خوابه؟ 

باید بلند شه از جاش       بشینه زود سر جاش

اخم مامان تو همه   قهر می کنه یه دفعه

مامان     مامان جون     سلام   ببین     پا شدم از جام  

Click to view full size image

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت10:49 قبل از ظهرتوسط آزاده ندایی | |

می دونی چیه؟

من عاشق لیز لیزک بازیم   وای که چه برفی میاد   آخ چه نرمه مثل پنبه   من آدم برفی رو خیلی دوست دارم  دیشب خواب دیدم یه آدم برفی بزرگ درست کردم  دماغش یه هویج گنده بود  یه کلاه خوشگل   قرمز رو سرش گذاشتم  دو تا تیله سبز واسه چشماش

انوقت آدم برفی می خواست   با هام حرف بزنه   ولی....ولی دهن که نداشت    منم یه مداد رنگی  کو چو لو ی قرمز رو گذاشتم  جای لب هاش حرف زدن یه کم براش سخت بود اما من می فهمیدم چی می گفت

ما دست هم و رو  گرفتیم

آخ دستای آدم برفی خیلی سرد بود   ولی من خیلی باهوشم    می دونی چیکار کردم   تندی دستکش پوشیدم    بعدش  رفتیم لیز لیزک بازی      چه کیفی هم داد

راستی تو لیز لیزک بازی دوست داری؟

من و آدم برفی رفتیم    بالا بالای زمین  رفتیم تو آسمون وسط ابرها

هوا خیلی سرد بود

همه جاپر   از پنبه های سفید من سردم شد یه عطسه بلند زدم

انوقت همه چی غیب شد مثل شعبده بازی

نه آدم برفی بود نه برفی

من توی رختخواب گرمم بودم اما می دونی چیه     ؟؟؟؟؟؟؟؟بیرون پنجره داشت برف میبارید

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت9:36 قبل از ظهرتوسط آزاده ندایی | |

يه روز خدا توی کوچه ما
چند گام چند نگاه
سوت سرکش توپی درهوا
صدای شکستن شيشه همسايه ما
ومردی که با خشم می گفت:
باز چه کسی شکست اين شيشه را
شب همان روز خدا
ميان چهار ديواری خانه ما
پسری با ترس می گفت :
به خدا من نبودم بابا!!

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت9:24 قبل از ظهرتوسط آزاده ندایی | |

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت9:20 قبل از ظهرتوسط آزاده ندایی | |